ليلا و جانوران اسلامى!
آذر ماجدى
يک دختر ١٩ ساله به جرم اشاعه فحشاء به اعدام محکوم شده است. يک خبر کوتاه که شايد هفت يا هشت خط بيشتر نباشد. اما اين خبر کوتاه يک زندگى، يک زجر، يک ستم، يک استثمار با ابعادى وسيع را منعکس مى کند. بعد از خواندن اين خبر دنيا جلوى چشمان انسان سياه مى شود، لرزه به اندام انسان مى افتد، مو بر تن سيخ مى شود، بعض گلوى انسان را مى فشارد و خشم بر انسان چيره مى شود.

خبر کوتاه از يک زجر توصيف ناپذير، از يک زندگى تراژيک و غمناک سخن مى گويد. اگر زندگى ليلا در يک رمان يا فيلم تصوير شده بود، بنظر اغراق آميز مى آمد. ولى وقتى به همين شکل کوتاه خبرى آن را مى خوانيم تصاوير دهشتناکى در جلوى چشمان مان به حرکت در مى آيد.اين داستان واقعى زندگى يک دختر جوان، يک کودک کوچک و شکننده است. و تصور اينکه چگونه يک بچه کوچک توانسته است اين همه زجر، اين همه درد، اين همه استثمار، اين همه تجاوز، اين همه خشونت، اين همه زورگوئى، اين همه بيرحمى و بى مهرى را تحمل کند، انسان را شگفت زده مى کند. جثه کوچک اين کودک را در ذهن تصور مى کنيم و قدرت استقامت او در مقابل اين همه زجر و تجاوز شگفت زده مان مى کند.

اين داستان زندگى يک دختر جوان است. زندگى ليلا دختر نوزده ساله که در انتظار چوبه اعدام، در انتظار حلقه طنابى که قرار است استخوان هاى گردنش را بشکند، در انتظار جرثقيلى است که قرار است بدن او را بالا برده و در هوا معلق سازد.ليلا دختر نوزده ساله اى که يک روز خوش و يک لحظه خوش را تجربه نکرده است و هنوز در آرزوى پفک نمکى و شکلات است. اولين بارى که پفک نمکى و شکلات را چشيده است در سن هشت سالگى بعد از يک تجاوز خشن بود، روزى که مادرش او را به جانورى فروخت.

روزى که بچگى اش با يک شوک خشن خاتمه يافت. آيا بهاى زندگى يک کودک هشت ساله همين قدر است؟ اين بهاى زندگى يک انسان در جامعه اى است که سود، استثمار، فساد، زورگوئى، ارتجاع، خرافه، زن ستيزى و انسان ستيزى محور و مبنايش است. چگونه ميتوان اين خبر را شنيد و ساکت نشست؟ چگونه ميتوان اين داستان دهشتناک را شنيد و به زندگى عادى خود ادامه داد؟ قدرت و تحمل انسان چقدراست؟ اين چه جامعه اى است که يک مادر را وادار مى کند تا با دست خودش کودک هشت ساله اش را به يک جانور پست بفروشد؟ چگونه يک مادر مى تواند بچه اش را به مسلخ ببرد؟ نه يکبار، نه دوبار، بلکه هزاربار. از هشت سالگى او را به فروش رسانده اند و هنوز هم فروخته مى شود.

جامعه اى که مادرى با دست خودش بچه کوچکش را به يک جانور بفروشد، جامعه اى که پدر دخترش را، برادر خواهرش را، شوهر زنش را مى فروشد، اين جامعه به قهقرا رفته بايد آن را تغيير داد. اين جامعه در شان انسان و انسانيت نيست اين جامعه را بايد زير و رو کرد، اين جامعه را بايد واژگون کرد.دنيا به کجا رفته است؟ انسانيت به کجا کشيده شده است؟ غرور و افتخار و انسانيت و بشريت کجاست؟ تا کى بايد اين همه تحقير را تحمل کرد؟ جامعه اى را که در آن يک مادر به خاطر پول بچه هشت ساله ش را طعمه يک غير انسان و ضد انسان مى کند، در شان انسان نيست. و کسى که مى تواند از جثه يک کودک هشت ساله لذت ببرد، انسان نيست، حتى حيوان هم نيست.

گذاشتن اسم مرد بر همچون جانورى شرم آور است. کسى که تا اين اندازه نزول کرده راستش در حد حيوان هم نيست.در نه سالگى اولين بچه ليلا به دنيا مى آيد و در همان زمان ١٠٠ ضربه شلاق مى خورد. ١٠٠ ضربه تازيانه به بدن لطيف و جثه شکننده اش مى زنند به خاطر اينکه به او تجاوز شده، براى اينکه تنش را فروخته اند و به دليل اينکه بچه دار شده است. اين جانوران اسلامى هستند که زندگى مردم را اين چنين به قهقرا کشانده اند. اين کار فقط از دست جانوران اسلامى بر مى آيدهر روز يک خريدار تازه، هر روز يک تجاوز ديگر، هر روز يک جانور تازه، اين زندگى ليلا بوده از هشت سالگى.

در چهار ده سالگى دوباره بچه دار مى شود و بازهم شلاق مى خورد. بر سر کودکان ليلا چه آمده؟ کودکان بى گناهى که نخواسته چشم به اين جهان کثيف گشودند، آنها چه کشيدند چه بر سرشان آمده و چه شدند؟و اکنون ليلا در سن نوزده سالگى به جرم اشاعه فحشاء و فساد به اعدام محکوم شده است. مى گويند از نظر ذهنى عقب مانده است. اگر غير از اين بود جاى تعجب داشت. کودکى که در ٨ سالگى به دست مادر فروخته شده و به او تجاوز شده است، کودکى که هر روز به يک جانور جديد فروخته شده است، کودکى که در ٩ سالگى بچه دار شده است، کودکى که در ٩ سالگى تازيانه خورده است، اگر ذهنش در همان ٨ سالگى منجمد نشود، جاى تعجب دارد. تنها راه فرار از اين همه درد و رنج و بيرحمى و بى مهرى، ستم و زور انجماد ذهن و انديشيدن به پفک نمکى و شکلات و پيراهن قرمز است.

تنها راه ادامه زندگى پناه بردن به تنها چيزهاى خوب زندگى است که متاسفانه در زندگى ليلا اين چيزهاى خوب بسيار کم و نادر اند. فرار از واقعيت و انديشيدن به چيزهاى ساده و خوب تنها مکانيسم دفاعى ليلاى کوچک در مقابل اين مشقات و تلخى هاست.بايد اعتراض کرد. بايد ايستاد. نبايد اجازه داد که با انسان و انسانيت چنين کنند. تا کى بايد تحمل کرد تا کجا بايد اجازه داد که با کودکان ما، با شخصيت و غرور و انسانيت ما اين چنين کنند.بايد ليلا را نجات داد. او زندگى نکرده است. انسانيت را نچشيده است. حتى از مادرش محبت نديده است. نبايد گذاشت ليلا را هم مثل عاطفه رجبى اعدام کنند.

نبايد گذاشت بچه اى ديگر را اعدام کنند. نبايد گذاشت کبراى رحمانپورهاى ديگرى بوجود آيد و عاطفه هاى ديگرى اعدام شوند.بايد به اين وضعيت خاتمه داد. بايد چرخ ها را متوقف کرد. بايد اين جامعه را ويران کنيم. بايد يک دنياى بهتر بسازيم.